تبليغاتX
یادمان باشد

یادمان باشد

JavaScript Codes

خیلی خوشحالم که عید نزدیک شده ..........قلبم از هیجان با سرعت نور می زنه...آخ یادم رفت بگم سلام........منو عفو بفرمایید...............ما قرار امسال به یه مسافرت طولانی بریم..............به خاطر همینم خیلی خوشحالم............خدا کنه شما هم مثل من خوشحال باشین...............خدا جون شکرت.............دلم برای همتون تنگ می شه احتمالا دیگه حالا حالا ها از آپ جدید خبری نیست............چون مامان و خونه تکونی وقتی به آدم نمی ده که مطلب بنویسی ..................براتون چنتا عکس قشنگ می زارم............عیدیم فراموش نشه!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت10:42توسط سارا | |

سلام به همه برو بچه های گل ایرونی مخصوصا دوستای گلم ببخشید انقدر دیر آپ کردم،در گیر امتحان و دانشگاه بودم،راستی تا یادم نرفته ولنتاین و سپندارمزگان سوخته رو بهتون تبریک میگم امیدوارم تا الان عشقتونو پیدا کرده باشین!!!!!!!!!!!!!!!

 

 شباهت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني
 
1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغیير شخصيتشونه.
6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.
7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگی که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!

خوشتون اومد؟؟؟؟؟

نظر یادتون نره!!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت20:5توسط سارا | |

دلم گرفته........آخه تا كي اين جنگا ميخواد ادامه داشته باشه........

ما تا كي مي خوايم بخوابيم.............خسته شدم ....اين چند روزه اصلا خواب درستي نداشتم شبا همش صداي گريه بچه ها رو مي شنيدم....من ميگرن ندارم اما اين چند شب از سر درد نتونستم بخوابم...اگرم به زور قرص ميخوابيدم هنوز چيزي نگذشته با صداي ضجه ي مادراي فلسطيني بيدار ميشدم...............خدايا دلم از اين همه خونريزي خسته شده پس كي آقامون ظهر مي كنه؟؟؟؟؟؟؟

من خستم!!!!!!!ميدونم بچه هاي فلسطيني خيلي دلاشون پر از غم شده...بسه شونه!!

خدايا كمكشون كن تحمل كنن.............

كاش ميتونستم حسني مباركو بكشمو برم غزه...........آخه چرا خود عربا كمكشون نمي كنن؟؟؟

آخه ما تا كي به خودمون ظلم مي كنيم.......چرا فقط اين دنيا رو ميبينن؟؟؟؟خستم كمك ميخوام!!

+نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت20:8توسط سارا | |

هم سطر هم سپید

 صبح است
گنجشک محض می خواند
پاییز روی وحدت دیوار
 اوراق می شود
 رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند
یک سیب درفرصت مشباک زنبیل می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد
 بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد
اما ای حرمت سپیدی کاغذ
نبض حروف ما
 در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال جاذبه شکل از دست می رود
 باید کتاب رابست
باید بلند شد
 درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
 باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف

   

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت21:51توسط سارا | |

   

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را                                              
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند                 
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

              

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت18:4توسط سارا | |

  یادم مياد وقتی راهنمایی بودم معلمم گفت یه انشا درباره هر چی خواستین بنویسین،یه چیز جالب به ذهنم رسید ،دیدم یه روزی یه جایی هستم که دلم میخواست.

انگار اونجا بودم!دیدم یه دختریم با موهای بلند مشکی،چشمم به خورشید بودکه در عین اینکه می تابید گریه می کرد .آسمون دلش ابری بود اونقدر تو دریا گریه کرد که دلم گرفت ازش پرسیدم تو که پهن زمینی،توکه بزرگی و هرچی بخوای برات پهنه ،تو چرا گریه میکنی؟می دونی بهم چی گفت،گفت:خوش به حالت،اگه عاشق بشی عشقت بهت می رسه!اما من قرن هاست که عاشقم!یعنی از روز اول به وجود اومدنم عاشق بودم،اما برای رسیدن به عشقم یه شرط وجود داره اونم آخره زمونه...!می دونی من عاشق ماهم اونم عاشق منه..در واقع من مجنون و اون لیلیه.......!!!من هر روز به امیددیدن اون میام بالا اما اون زودتر از من رفته،خیلی دلم براش تنگ شده،دوست دارم زودتر این فراق تموم شه،به خاطر همین هست که در عین نور و روشنایی دلم گریونه.

می دونین خیلی ناراحت شدم.دلم براش گرفت برای این عشقش!موهام تو این گیروداد خیلی تکون می خورد .انگار می خواست بهم بگه دیگه خورشید رفته الان ماه تو آسمونه راست می گفت یه چند ساعتی می شد که ماه تو آسمون بود وقتی به ساعتم نگاه کردم این قضیه رو فهمیدم.

وقتی به ماه نگاه کردم دیدم اونم داره گریه می کنه،داش ازدلتنگی اش می گفت،میگفت که چقدر خورشید و دوست داره هر روز از ستاره ها سراغشو میگیره،بهش گفتم اون خیلی دوست داره ،خدا بهش گفته آخر زمون بهت می رسه !ماه خیلی خوشحال شد،نه به این خاطر که فهمید آخر زمون بهم می رسن چون اینو میدونست.از این خوشحال شد که کسی حرفشو فهمیده بود.منظورش من بودم!خیلی خوشحال شدم، اینو اون گفت!

باهام کلی از عشق گفت از اینکه وقتی دو نفر عاشق هم میشن دیگه خودشون مهم نیستن،طرف مقابل میشه همه وجودشون،خیلی عشقشون قشنگ بود کاشکی ما هم همینجوری عاشق بشیم.

بلندشدم روی ساحل قدم زدم موهام هنوز تکون می خورد و جای قدمهام روی ساحل مونده بود که دیدم ماه بین ابرا قایم شد...........................................  

          

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت21:59توسط سارا | |

                  

 نایاب

شب ایستاده است
خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش اما
 اندیشنک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید
 دیری است مانده یک جسد سرد
 در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
 گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را
 از خویش رانده است
 از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
 سه حفره کبود که خالی است
 از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
 تا مرز های دور خیالم دویده است
 نقش زوال را
 بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
 که روزهای رفته در آن بود نا پدید
با ناخن این جسد را
 از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
 خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
 بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال

   

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت20:13توسط سارا | |

خواب تلخ

مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
 گلهای چشم پشیمانی می شکفد
 درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
 مغرب جان می کند
 می میرد
گیاه نارنجی خورشید
 در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم

                                         

                      

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت21:43توسط سارا | |

آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!




آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
        

+نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت21:25توسط سارا | |

 

یادمون باشه اگه قول میدیم سر قولمون بمونیم ما ادمابدون اینکه بخوایم دلای همدیگرو می شکونیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت21:28توسط سارا | |